باز هم حمایتم کردند!

سلام دوستان

مامانی و بابایی من خیلی نگران من شدن. یکی به خاطر دوری زیاد راه و بد سفر بودن من و دیگری به خاطر اینکه من اساسا یک دختر لوس هستم لبخندفرشتهکه در شهر خودم همیشه مواظب اند بعد از تاریک شدن هوا بیرون نمانم و...

این جا بود که حرف زدم از عشقم به طلبه شدن. از این که دلم می خواهد به مراتب عالی ایمانی و علمی برسم! (یه وقت ریا نشه!). از اینکه احساس می کنم بلاخره فضایی را پیدا کرده ام که به روحیاتم می خورد. از مزایای جامعه از اساتید تراز اولش و فضای علمی و رقابتی حاکم بر آن.

مامانیم بیشتر این حس و حالو داشت که بچه ام اذیت می شه و طاقت نمی یاره و...

گریه اما بابایی نه.لبخند

اولین بار که جدی در مورد این مسئله با بابایی حرف زدم داشت منو می برد مراسم ایام فاطمیه! گفتم بابایی من این تصمیم رو فقط از روی احساسات و یکباره نگرفتم. یه عالمه تحقیق کردم و... باباییم پرسید: آمادگی چنین چیزی رو داری؟ گفتم:باید داشته باشم بابایی خودت گفتی هر کس بخواهد به چیزی برسه باید مرارت بکشه!

بابایم اون شب تصمیم گیری رو سپرد به خودم!(البته به این راحتی ها هم نبود ها کلی با هم حرف زدیم!)

مثل همیشه عین کوه پشت سرم در اومد! یه تکیه گاه محکم (بابایی رو می گم ها!) با یه وجود قوی مثل مامانی!من نصف بیشتر موفقیت های زندگیم رو مدیون این دو نفرم!

خدایا شکرت که به من یه بابایی باشرف و با غیرت و یه مامانی مهربون که همیشه حواسش به همه چیز هست دادی!لبخندفرشته(بعضی از نعمت های خدا رو واقعا نمیشه اونجور که شایسته است شکر گفت)

دوستان خوشبختی به داشتن همه ی چیزهای خوب نیست. به اینه که بدونی چه چیزهای خوبی داری.

یا حق

/ 0 نظر / 18 بازدید